تبليغاتX
ماه نقره ای
ما تعبیر رویای هستیم که امروز برای فردا دیده بودیم پس ,سلام بر امروز
خداوند لبخند زد

               و از لبخند او

                           زن آفریده شد

لبخند خداوند الهه ی فداکاری و عشق و  احساس

                 روزت مبارک

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 13:12 توسط :: دالیا ::

يك نفر هست

مهربانم , ای خوب !

 ياد قلبت باشد, يك نفر هست که اين جا

بين اين آدم هايي, كه همه سرد و غريبند با تو

 تك و تنها, به تو مي انديشد

و كمي ,

دلش از دوری تو دلگير است . . .

مهربانم ای خوب!

ياد قلبت باشد؛ يك نفر هست كه چشمش ,

به رهت دوخته بردر مانده

و شب و روز دعايش اين است ؛

 زير اين سقف بلند هر كجائی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد . . . 

مهربانم ای خوب ! ياد قلبت باشد ؛ يك نفر هست كه دنيايش را ,

همه هستی و رويايش را , به شكوفائی احساس تو ,

 پيوند زده

ودلش ميخواهد , لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد . . .

مهربانم ای خوب !

يك نفر هست كه با تو

تك و تنها , با تو

پر انديشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خيال است و سرور !

مهربانم ! اين بار  , ياد قلبت باشد؛

يك نفر هست كه با تو , به خداوند جهان نزديك است

و به يادت , هر صبح , گونه ی سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش ميبوسد

 و دعا ميكند اين بار كه تو

با دلي سبز و پر ازآرامش , راهي خانه ی خورشيد شوی

 و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسی  . . .

                                                    مهین رضوانی فرد

 

سلام دوستان 

اومدم  بتون بگم که من واسه یه چندهفته ای کمی مشغولم به دلیل امتحانات بچه ها و مهمونداری همزمان   دعا کنین با این اخلاق بد من همه چیز به خوبی ختم به خیر شه 

البته مهمونای سری سومم مهمون نیستن  کسایی اند که واسه اومدنشون روز شماری میکنم مامانم و خواهرم اینا.

خیلی دوستون دارم و نمیدونم این چند هفته واسم چه جوری میگذره بدون شماها ؟ بهتون سر میزنم . تا بعد بای.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 9:54 توسط :: دالیا ::

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»


در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس ازمدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است


اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:33 توسط :: دالیا ::

سلام دوستان 

 اینبارمیخوام یه پست کمی متفاوت براتون بگذارم شاید شما روهم بفکر فرو برد .

این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.

  اون میگه :

وقتی به دنیا میام سیاهم

     وقتی بزرگ میشم سیاهم

         وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم

               وقتی مریض میشم سیاهم

                    وقتی می میرم هنوزم سیاهم . . .

                                         و تو آدم سفید

وقتی به دنیا میای صورتی ای

          وقتی بزرگ میشی سفیدی

                 وقتی میری زیر آفتاب قرمزی

                     وقتی سردت میشه آبی ای

                         وقتی می ترسی زردی

                               وقتی مریض میشی سبزی

                                         و

                                 وقتی می میری خاکستری ای  . . . 

 

                                                   وتو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 20:51 توسط :: دالیا ::

تصور كنيد بانكي داريد كه در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واريز ميشود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج كنيد. چون آخر ووقت حساب خود به خود خالي ميشود.  در اين صورت شما چه خواهيد كرد؟  هر كدام از ما يك چنين بانكي داريم: بانك زمان.  هر روز صبح، در بانك زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانيه اعتبار ريخته ميشود و آخر شب اين اعتبار به پايان ميرسد.  هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود.


ارزش يك سال را دانش‏آموزي كه مردود شده، ميداند.
ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به‏دنيا آورده، ميداند.
ارزش يك هفته را سردبير يك هفته‏نامه ميداند.
ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را ميكشد،
ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جا مانده،
و ارزش يك ثانيه را آنكه از تصادفي مرگبار جان به در برده، ميداند.


هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.
باز به خاطر بياوريد كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نميماند.


ديروز به تاريخ پيوست.
فردا معما است.
و امروز هديه است.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:8 توسط :: دالیا ::

بمان ایشب که تاریکی و بیداری دلم خواهد

برو ایمه که اندوه شب تاری دلم خواهد

 

بیا ای غم بیا ای مونس شبهای تار من

 که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد

 

                                               یزدانبخش قهرمانی

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 17:54 توسط :: دالیا ::

سلام گلهای خوش عطرتنهاییم خوبید اینشالله؟

منو الناز جون به یه بازی خیلی جالب دعوت کرده که شاید جالبیش به اینکه شما رو یه کم  به فکروامیداره یا هم اینکه توکتابا با جمله های بلند و کوتاه سرو کله بزنید تا تو هفته کتاب شما هم از این مزیت مستثنی نباشد .

بهرحال از الناز جون خیلی ممنونم . منم  این دوستان خوبم روبه این بازی دعوت میکنم و امیدوارم که منو یاری کنن .

۱. عروسک خدا

۲. نسترن جون (انار نقره ای)

۳.. آقای محمد رضا(دیگه دیدنم محاله)

۴. حرفهای یه قورباغه

۵.سولین عزیز(دلتنگی های نیما و سولین)

                          اعمال خداوند بسان پژواک کردار ماست.

                                                                                         پائولو کوئلیو

اینم توضیحش از مولانای خودمون :

                        این جهان کوه است و فعل ما ندا

                                                                              سوی ما آید ندا ها را صدا

خب حالا اصل بازی و قوانین اون :

 ۱.اصل بازی اینه که شما باید یه جمله شش  کلمه رو دروبلاگتون پست کنید  .

اگه خواستین توضیح هم بدین (آخه مگه عدد قحطی بود ۶ هم شد عدد ترو خدا؟)

  ۲.   به کسی که شما رو دعوت  کرده در این پست لینک بدین . (این یکی جزو قوانین )

  ۳.   پنج وبلاگنویس دیگه رو لینک کنیدوحضورا هم دعوتشون کنین . ( آخی کاشکی حضورش مجازی نبود .)   

  ۴ .  همه دوستان فقط میتونن ۱ بار توی این بازی شرکت کنند.

     خب دیگه خوش باشید و سبز . 

                                                                                                                      موفق باشید.  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 19:15 توسط :: دالیا ::

 

 

 

      

 

 

هرسال وقتی ۹ اردیبهشت هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....

و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که سحرگاه ۱۰ اردیبهشت  زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو آغاز کنه ....

امروز تولد دوست عزیزیم الناز جونه...و ماه تولد سمیه عزیزم

 

 

    عزیزم تولدت مبارک

 

 

امیدوارم سالیان سال این روز و با  شادمانی و سرور  جشن بگیرید

 

یه سبدو یه دنیا آرزوهای قشنگ واسه گلهای باغ دوستیمون.

 

اینم کادوی من

 

                               

    راستی بوسه های که فرستادم رو زود تحویل بگیر آخه با طمع لیموشیرینه میترسم تلخ شه ها  هه هه هه                             




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:0 توسط :: دالیا ::

 ارزشمند ترین وقایع زندگی معمولا دیده نمی شوند ویا لمس نمی گردند بلکه دردل احساس میشوند. 

 پس از سالها زندگی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نا منظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید : مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه ویا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست . به او گفتم به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود اگر ما امشب را با هم باشیم . او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن شب پس از کاروقتی رسیدم دیدم که اوکتش را پوشیده وجلوی درب ایستاده بود . موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که آخرین بار جشن سالگرد ازدواجشان بر تن داشت.

با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

 وقتی سوار ماشین میشد گفت به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گزفته اند.ما به رستورانی رفتیم که اگر چه لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود .دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر ریئس جمهور است.

پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم .هنگام خواندن از بالای منوی نگاهی به چهره  مهربان مادرم انداختم دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند.به من گفت یادش میاید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام گپ و گفتی صمیمانه داشتیم صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط آنکه او مرا دعوت کند . من هم قبول کردم .

به خانه که برگشتم  همسرم از من پرسید آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم گفتم خیلی بیشتر از آنکه میتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم .                

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب آنجا بودیم بدستم رسید . یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود :

 نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و دیگری برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب زندگیم برایم چه مفهومی داشته است .  دوستت دارم پسرم.  

                                    **

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگویم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم . زیرا هرگز نمیتوان این امور را به زمانی دیگر واگذار نمود. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:5 توسط :: دالیا ::

                   
برای انجام دادن یک وظیفه ملی

برای ثبت نام خلیج فارس در گوگل ارث و ناسا ارث باید یک میلیون امضا اینترنتی صورت بگیرد تا این کار انجام شود.

پس برای انجام دادن این وظیفه ملی به آدرس زیر رفته و طبق آموزش این کار را انجام دهید.

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

 مرحله اول

Click Here to sign petition را کلیک کنید

مرحله دوم

جای خالی اول برای نام شما

جای خالی دوم برای ایمیل شما

و جای خالی سوم برای نوشتن کلمه ی Persian Gulf 

در آخر تایید رو کلیک کنید 

از همه شما که وبلاگ دارید درخواست می کنم که این متن رو در صفحه اول وبلاگتون بذارید

ممنون




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 3:45 توسط :: دالیا ::